چهل گيس

 

 
سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧

به نام آن که تواناست٬تا حال بد مارا به حال خوب٬گرداند.

 

اگردست خودمان بود که چگونه پازل زندگیمان را بچینیم٬احتمالاهیچ گاه در زندگی اتفاق خوبی نمی افتاد.

تمامی آن چه که ناکامی محسوب می شود درزندگی خجسته ست وزمینه ساز شادکامی هایی که سرنوشت دودستی در لحظه ی موعود بر فرق سرمان می کوبد٬که البته درآن لحظه نیز بایستی همه ی اعضا چشمی بینا باشد وعقلی توانا تا این میمنت را دریابد.

ترس از این که دیگرنشود٬نتوانم ویا فرصتش را نداشته باشم که بخوانم وبنویسم البته فارغ از همه ی گذشته های بر باد داده حریصم می کند برای خواندن ونوشتن وتصمیم می گیرم تا از فرصت استفاده کنم٬شاید هم همین محدودشدن وهراس از آن دوباره مرا بنوشتن واداردوجبران تمام نانوشته ها کند.به هرحال احتمالا این هم از خجسته لحظاتی است که من بد می انگارم.

 

نجما رزمی|| ٦:٠٩ ‎ب.ظ

شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٦

 

شايد پنج دقيقه نيمه شب شنبه9/فروردين/81باشد يا چند دقيقه بيشتر‘به

هرحال الآن نماز مي خواندم ‘طبق هميشه دير.

يادم آمد كه چراجانمازمان رامعمولا به شكل لوزي مي اندازيم نه مربع

(ناگفته نماند بچه كه بودم چون از شكل مربع خوشم مي آمد بدم مي آمد

آن توازن را به هم بزنم ).

ديدم وقتي سجاده را لوزي شكل مي اندازيم اضلاع آن به گوشه اي

مشخص ختم مي شودوتورا تنها به يك نقطه هدايت ميكندواين بسيار

جالب است كه چيزي تورا آنگونه سمت وسو دهد كه به آن كه محتاجش

هستي برسي.

طاعات وعبادات شما قبول

عيدتان مبارك

 

 

نجما رزمی|| ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ

یکشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

                                                                                                                 

 

درودم به پدرم جمشيدوشما دوستان ايراني وگرامي وهركس كه به ايران ما وپدرمان ارج مي نهد سال نو مبارك وهرروزتان نوروزي پاك وخورشيدي..درسيزدهمين روز از سال جديد كه كازرون در اثر باران هاي پياپي به يكي از شهرهاي شمالي ماننده است وپس از ننوشتن هاي طولاني وشرمنگي هاي زياد آخرين شعرم كه در تاريخ 27/فروردين /سال گذشته نوشته شده را به عنوان يك عيدي كوچك روي اين صفحه مي گذارم باتشكر از تمامي دوستاني كه به من لطف دارند خصوصا جناب آقاي عباس پور.

 

 

 

 قايم باشک می کند خورشيد

درگرگ وميش دست هايي كه تالب  چشمه مي روندو

تشنه بر مي گردند

مي چرخاني مي چرخاني

تاپرتابم كني به دياري كه

آفتاب گردان هاي گيج

وامانده اند از خيرگي

مي گردي ومي چرخاني گويت را

به دنبال اوجي كه كوه ندارد

پرتاب مي شود" سزيف "درآستانه ي تيمارستان

_:دلم شكسته موهبت عشقي

تاتكرر تعويض تيرودي جاآورد

وگرنه مجنون گوشه ي خيابان

مرد.

 

 

نجما رزمی|| ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ

دوشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٥

 
تنها می توانم بگویم شرمنده ی تمامی دوستانی که وب مرا می رسند هستم به خصوص استاد محترم جناب شیخ الحکمایی که من چند ماه پیش قولی به ایشان داده ام که عملی نکرده ام باور کنید تنها در این نیمه ی شب باتمامی کارهایی که روی سرم ریخته توانسته ام این چند جمله ی حاصل ازشرمندگی را بنویسم ممنون از تمامی دوستان گرامی
نجما رزمی|| ۱:٢۸ ‎ق.ظ

شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٥

طرح

  از آسمانم 
         

               می دانم
                  

                         ونگاهم 
                         

                               نمی گذاری

                              

                                     بر زمین بمانم
                                                                                      

                                                                                           اسفند/81

نجما رزمی|| ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ

پنجشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٥

روزمره ها
می دانم ننوشتن ها وبه روز نشدن های طولانی خیلی از کسانی که گاه وبیگاه
وبلاگم را می رسند مثل خودم عصبی و نا امیدکرده است
اصلا گاهی از یادم می رود خیلی از مصائب را با نوشتن می شود
روی کاغذ جا گذاشت بحث بر این است وقتی دربحران ها دست وپا می زنی (شاید از سر نازک نارنجی بودن بعضی شرایط را بحران بخوانی) در تمام مدت به این فکر می کنی که
به آرامش کودکیت برسی .حال آن که هرروز یک یا چند چاله جدید پیش پایت سبز می شود
و آن آرامش تقریبا دست نیافتنی .معمولا کوتاه ترین راه برای آدم های تنبل عاقل کوتاه ترین راه است
خودت را می سپاری دست سرنوشت با اعتقاد به فلسفه ی هر چه تقدیر است همان ;شاید راهی برای فرار از مسولیت ها
وتلاش نکردن ها;باری یادت می رود که اندیشه ای هست و می توان قوه ی تفکر را به یاری طلبید
وآنقدر شلوغ می شوی که نوشتن دیگر راهی به سلول های خاکستریت ندارد.به گمانم بدترین راه را انتخاب کرده ام
رند باشی پلی می زنی مابین تمام آن چه خواسته یا نا خواسته اتفاق می افتد وبه جای حسرت خوردن ها یا فرو رفتن در چکنم چکنم ها
بالاخره لنگ لنگان شب یلدایی ات را به سپیده می رسانی باور کنید ننوشتن ها عذابم می دهد خصوصا
که مقابل تمامی کسانی که وبلاگم را می رسند احساس مسوولیت می کنم ;حال اگرغیر مسوول
ولاابلی جلوه می کنم ;باور کنید که همه اش هم از تنبلی نیست چون دست وپنجه نرم کردن
با دغدغه ی استخدام که انگار قرار نیست به این زودی ها اتفاق بیفتدیا درگیری بایک سری مسایل شخصی
مثل سفرها;دوره های آموزشی شغلی ومشکلاتی که گاهی همیشگی است وگاهی تازه چشم می ترکانند
ومضاعف اسباب زحمت می شوند سبب همه ی ننوشتن هاست
البته حتما شما از کاهلی اینجانب چشم می پوشید مقدم گرامیتان بر دیده ی کم سوی این کمینه



نجما رزمی|| ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ

جمعه ٥ خرداد ،۱۳۸٥

اياهنر دربرابر مخاطبين خود رسالتی دارد؟

 

 

شايد از زمانی که بی رسالت بودن هنر ومخصوصاهنرهای نوشتاری مطرح شده،يک سری شبهات برای نسل امروزپيش آمده وآن اين که بعضی ازايشان گمان کرده اندهرسری کلمات پيچ در پيچ که پشت سر هم رديف شوند خصوصا اگرنامفهوم باشند،ادبيات بيشتر داشته وآنهاهيچ وظيفه ای درمقابل مخاطب خود ندارند.تعدادی اشخاص ساده انگارنيزهرمطلبی را به عنوان يک اثر هنری روکرده،ازطرف اشخاصی چون خود تشويق می شوند.

تا آنجا که می دانيم در تمامی اثرهای هنری،هنرمندان از ساختن وپرداختن به اثرخود رساندن مفهومی را عقيده دارندوهرمفهومی بيانگر مطلبی ومعمولامطالب رسالتی را بردوش می کشند.

اين گفته حتی در اثرهای انتزاعی نيزکاملا مشهود است.خاصه در ادبيات،که رديف شدن کلمات تنها برای به بار نشستن مفاهيم  انجام می گيرد.ما اگربه شعرهای فروغ فرخزادکه شايد از نظر اين دوستان يکی از سردمداران چنين انديشه ای است بنگريم،در هيچ يک از سطرهای شعرهای او نامربوط بودن کلماتی که پشت سرهم نشسته اندرا نمی بينيم.حال آن که در هرکدام از شعرهای وی شاهد ردپای انديشه ای هستيم.

حتی در ساده ترين وروان ترين هنرهايی که طبيعت گراهستند وتنها منظره ای زيبا راتصوير می کنند،هنرمندرسالت بيان آن چه ديدنی است وهست وبايد به ديگران نيز بنماياند را بر عهده می گيرد. پس اين دوستان در کدام هنر يابه طور خاص درکدام نوشته بی تعهدی وبی رسالتی می بينند؟!

واگر چنين است مثالی مستنداز يکی از متقدمينی که تمامی هنرمندان متفق القول به عنوان هنراثرهايش را می پذيرن بياورند.

مطمئنا منظور اشخاصی مثل فروغ همان رسالت ناصرخسروی است،(همان طورکه خود می گويد)که کسی رابا اثرمان مستقيمابه کاری تشويق کرده يا از کاری باز داريم.که شايدآن زمان تعصب ها واقتضای حال چنين ايجاب کرده و اکنون نه.

امابايد بدانيم هنر مسووليت دارد.

وهنرمندنمی تواندبی تعهدباشد.

نجما رزمی|| ٥:۳۸ ‎ب.ظ

شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥

 

از آن روز که باد

پيراهن سپيدمادريم را ربود

عريانم

دختران صبح ،

سرخوش وخندان

 بر کناره می رقصند

و من به دغدغه عريانی

 سر به زانو دارم

با اين همه بی خود گمان نبر

که ديگر

در آسمان خانه ام ستاره ها نمی رقصند

هرگز رها نمی کند مرا

مهمان ناخوانده ای

که در انتظاری طولانی

نغمه ای شد از گلويم

 که تو می شنوی.

شهريور /۸۴

نجما رزمی|| ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ

شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤

به تو می نويسم ای عشق ای برادر

 

آشفته ام وامشب بيش از هر زمان ديگری به بيچارگی رسيده ام از دست کسی که هميشه ی بيچارگی هايم را به سوی او مدد خواسته ام ومدتی است از او دورم ودلگير.

چه بساطی به پا کرده است همه مان را مثل مور و ملخ، وخود مور و ملخ را هم مثل مورو ملخ رها کرده است در يک دايره ی معلق که هی دور خودش می چرخاند،تا سر همه را گيج بياورد وکسی نفهمد که دودوتا چندتا می شود والبته همه بفهمند يک من ماست چند من کره دارد.

يادمان می دهد بخوريم ،بدويم،بدرانيم،بدرانندمان وبر بلندای اين دايره بايستيم داعيه ی تعقل بر دوش کشيم، حال آن که هوس را با تمام توان به اوج رسانيم،وبلوليم در هم وگم باشيم وحيران در تمامی امور معقول ومنقول وغير معقول آفرينش، وطبيعتی که ما جزيی از اوييم.وتا بياييم سر بخارانيم که ای دل غافل چه شد؟،بگويد خوش آمديد ،مشرف.اگر هم رندی پيدا شدوخواست سماجت کند ،بساط فيلم روز حشر رابه پاکند وهمه چيز را توی هم کند تا آلت قتاله پيدا نشود.

دلم نه تنها برای باغچه وگل های باغچه  که برای کرم های باغچه  وبرای تمامی موجودات ذره بينی باغچه  ميسوزد .که چه راحت اسير حيله های باغبان می شوند وهمگی ايمان دارند که اگر او نباشد حياتشان ممکن نيست .اما او که همگی را به سخره گرفته،امروزباغچه را زيرورو می کند بی که بدانند کار کيست . وفردا مهربان ومتين از نوباغچه را می سازدواهالی باغچه با تمام وجود قدرت لطف وهمربانی اورا می يابندواعتراف می کنند که بالای دست او دستی نيست. بدون آن که بدانند چه کلاه گشادی سرشان رفته.

امشب شعر هم چندان اهميت برايم به هم نمی رساند، نام وشهرت هم، استخدامی ارگان های دولتی هم ،حقوق بالا هم ،حتی پدر ومادر خوب هم،چراکه به اين نتيجه رسيده ام که همه گی مان انسان وجمادونبات ول معطليم.

يک مشت موجود بسازی ،رهاشان کنی دريک فضای معلق وبيشترشان را رها کنی در يک نقطه ی کوچکی به نام کره ارض وهر کدام هم درهر دقيقه بيرحمانه مبتلا کنی به دردی وبدتر از همه يک شکم بدهی به هرکدام ويک ناکجا آبادکه نتوانند سرخودشان رابخارانند.وبعد هم مزه ی کمی از لطفت را بچشانی بهشان وسيرابشان نکنی (چون به قول آقا محمدخان گشنه نگهدارونفهمان تابرده باشندوحکومت کنی)تا اعتراف کنند که قادر وتوانا.

گاهی که مجبورم می کند حاضرم قسم بخورم از آن جا که از بيکاری پشه می پرانده والبته از سر خودخواهی مجبور به ساختن دنيا شد ،وخودش خواست آدم آن سيب را بخورد وگرنه کاسبيش کساد می شد.

خوب البته من هم بودم حتما مشغوليتی برای خودم دست وپا می کردم،آدم که نمی تواند دست روی دست بگذارد ويک عمر بی کار بنشيند برای خودش.

از شدت درد دارم می ميرم واو را با همه ی همين اذيت هايش می خواهم ،چراکه شديدا به او محتاجم.اما گاهی دلم می خواهد اينقدر برای آدم ها مخصوصا جنس ماده کاری بکنم تا تقاصشان را از طبيعت بگيرم ولج کنم با تمام آن چه طبيعی است، ونگذارم آن چه بايد اتفاق بيفتد،بيفتد.اما از اين که نمی دانم درست می نويسم يا نه می هراسم و البته او بدش نمی آيد از اين هراس می دانم.

من اما اميدوارم به قهرش دچار نشوم .عصيان گری هم سر نترس می خواهدودل بی واهمه،که همه کس ندارند.امان از دست اين زبان که سر سبز می دهد بر باد.

هميشه حرف های زيبای ذهن همان گونه روی کاغذ نمی نشيند واين از بی هنری است .

شديدا هوای گريه دارم ومی انديشم به تو ای عشق ای برادر،که چگونه می کوشی که عريانم ببينی، ومن در چه احوالی مو سپيد می کنم،وچقدر محتاجم به تووشانه های توبرای گريستن از دست خدايت حال آن که دريغش می کنی.خدايت هم نمی يابم که يااز فرط عشق ببوسم يا از سر درد شکوه کنم وداد دل بستانم .

اين از خودش اين هم بشری که مرا به آن مبتلا کرده که يا تويی يا اين تن سنگين خاکی که هی مرا توی هم می ريزد.

خسته ام.

۱۷/مهر/۱۳۸۳

 

نجما رزمی|| ٥:٠٢ ‎ب.ظ

دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤

 

دلخورم ازتو وآرزو می کنم باز هم به تو برگردم.

چگونه می توانم تصور کنم ساخته ای بی که بدانيم ودرد داده ای وناکاممان گذاشته ای ومی بری بی که بخواهيم.

نمی دهی آن چه آرزويش داريم ،صلاح است ،نمی دانيم،می خواهی بکشانيمان ،نمی دانيم.

باری زجر می کشيم از آن چه مبتلامان کرده ای والبته نمک نشناسيم به آن چه داده ای.

اما چرا بياوری که داده هات را حق نشناسيم ونداده هات را گله بنديم .لا اقل چشم به راه جوابيم درخور تسکين.

خداياعشقی درست وواقعی عطا کن تا کذايی وزودگذر نباشدونه آن که حسرت،ناکامی وپشيمانی ارمغان آورد.

خدايا زندگيم را بسازبا روشنايی ونور.

نجما رزمی|| ٤:٥٤ ‎ب.ظ



خانه
آرشيو
پست الكترونيك

لينک دوستان
takaneh4
sarapoem
آستانه
بوسه ي تو
زیستن برای باز گفتن
کازرونیه-1
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
persianpixel
persianblog fans

 
   
  پرشين‌بلاگ